ميرزا محمد على وفا زواره اى
193
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )
قد او همچو قامت طوبى * لب او همچو چشمهء كوثر زلف مشكين به روى او گويى * كه به گلبرگ ، تودهء عنبر هرچه از لعل او ، همه شيرين * هرچه از قند او ، همه شكّر جز رخ و زلف او نديد كسى * كه شب تيره در برآرد خور جز قد نازپرورش ، سروى * نشنيدم كه سنبل آرد بر ديد در كنج غم مرا تنها * خواب بر من حرام گشته و خور پايم از جور آسمان در گِل * دستم از ظلم روزگار به سر آسمان از براى كشتن من * بسته است از مجرّه ، تنگ كمر تيغ بيداد در كف بهرام * خنجر كين به دست كيوان در داده فتوا به خون من برجيس * تير ، فتواش برده بر دفتر نه انيسى مرا به پيش ايدون * نه رفيقى مرا به سر ايدر چون مرا تلخكام ديد و فكار * لب شيرين گشود و ريخت شكر گفت : « اى آنكه عكسى از رايت * در فلك هست خسرو خاور از فروغ ضمير صافى تو * گشت روشن چراغ فضل و هنر خرد اندر سرشت تو مُدغم * هنر اندر ضمير تو ، مضمر اى كه از راى روشنت باشد * دست موسى همى به جيب اندر تو بدين مايه فضل ، از چه سبب * آسمان خونت آورَد به جگر ؟ » گفتم : « اينجور ، خاصهء من نيست * آسمان است خصم اهل هنر » گفت : « اگر خواهى از حوادث دهر * ايمنى جويى ، اى حميده سَير ! روى آور به درگهى كه بود * امن با وى ، چو با عرض ، جوهر درگهى كش ملك بود دربان * درگهى كش فلك بود چاكر » گفتم : « اين آستانه ، كش گويى * درگه كيست ، اى بلنداختر ؟ » گفت : « درگاه نايب مهدى * باقر آن سبط موسى جعفر » همه در بند حكمش ، ار چه قضا * همه در قيد امرش ، ارچه قدر راعى امن او به شرق و به غرب * داعى جود او به بحر و به بر